۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

هاشمی راهی جز جمهوری اسلامی برای خود نمی بیند

هفتمین اجلاس مجلس خبرگان هم برگزار شد و با یک بیانیه‌ی قابل پیش بینی و از پیش معین در حمایت از علی خامنه‌ای به پایان رسید. بیانیه‌ای که اعتراضات و جنبش مردمی ایرانیان را فتنه نامید. هاشمی رفسنجانی هم با وجود تمام حملات و فشارهایی که از جانب عوامل خامنه‌ای در طی این مدت بر او و خانواده‌اش بوده، در این اجلاس از رهبری علی خامنه‌ای اعلام حمایت کرد و فردای اجلاس هم به اتفاق اعضای این مجلس برای عرض ادب و بندگی به دیدار خامنه‌ای رفت و خاضعانه و مطیع در کنار او نشست. چرا؟


پاسخ به این پرسش دشواریهایی دارد. هاشمی به امکانات و آینده‌ی خود در فردای یک ایران آزاد و دموکراتیک نگاه میکند و بر اساس آن تصمیم میگیرد که چه کند. پرونده‌ی هاشمی در طی ۳۰ سال حکومت جمهوری اسلامی راه او را برای این فردا تا اندازه‌ای دشوار میکند. هاشمی نقش کلیدی و غیر قابل انکار در پایداری و سلطه‌ی حکومت اسلامی در ایران و حذف مخالفین داشته است و از مواهب آن هم بهره برده است. اینجا منظور از پرونده‌ی او بهیچ وجه اشاره به مسایل مالی و اقتصادی او و خانواده‌اش ندارد، هرگز. چرا که از این زاویه بجز چند نفر، مابقی حاضرین در عرصه‌ی حکومت اسلامی در طی این ۳۰ سال چنین پرونده‌هایی دارند. اما ماجرای قتلهای زنجیره‌ای در دوره‌ی ریاست جمهوری وی و وزارت علی فلاحیان در وزارت اطلاعات و نقش احتمالی او در حذف تعدادی از مخالفین رژیم اشغالگر اسلامی در دهه‌ی نخست حیات این رژیم، مشکلات اساسی او در فردای ایران آزاد و دموکراتیک است. به عبارتی و به احتمال زیاد او در چنین روزی به دادگاه خوانده میشود تا برای مواردی از خود دفاع و رفع اتهام کند. آیا میتواند؟!

اگر نگاهی گذرا به چهار نفری که امروز از آنها به عنوان رهبران و حامیان مردم و معترضین به کودتای انتخاباتی نامبرده میشود بیندازیم میبینیم که میرحسین موسوی و محمد خاتمی نه پرونده‌ی مالی دارند و نه پرونده‌ای که جنبه‌ی کیفری داشته باشد و نشان از نقش آنان در حذف دگراندیشان و مخالفان رژیم اسلامی. موسوی گرچه در هنگامه‌ی کشتارهای دهه ۶۰ در دولت بوده اما با توجه به بودن و حکم مستقیم شخص خمینی برای آن کشتارها هیچ اختیار و قدرتی برای جلوگیری از آن احکام نداشته. خاتمی هم که خود بر ملا کننده‌ی قتلهای زنجیره‌ای بود. مهدی کروبی هم وضعیتی مشابه دارد. او هم در حذف و سرکوب دگراندیشان و مخالفین نقشی نداشته و اگر پرونده‌ی مالی هم داشته باشد در مقایسه با پرونده‌های چپاول امروز سرداران سپاه آنقدر کوچک و خرد است که به چشم نمی‌آید و در طی این مدت هم چنان شجاعانه در کنار مردم ایستاده که به قلب مردم راه یافته. از اینها گذشته امروز و در شرایط حاضر، جامعه و مردم ایران به وضعیتی رسیده‌ است که بنظر میتواند از مسایل و پرونده‌های مالی براحتی بگذرد. امروز مردم هر کس را که از حقوق آنان دفاع کند و در کنار آنها بایستد را با آغوش باز میپذیرند و از خطاهای آنان چشم پوشی میکنند. اما آیا خانواده‌ی کسانی هم که در طی این سالها عزیزانشان توسط رژیم اسلامی کشته و یا شکنجه شده‌اند و یا آنها که هنوز در قید حیات هستند اما حقوقشان به اشکال مختلف مورد تعرض و تجاوز قرار گرفته هم چنین میکنند؟ آیا ممکن است در فردای یک ایران آزاد و دموکراتیک هیچ نهادی برای پیگیری و رسیدگی به جنایات رژیم اسلامی و عوامل آن و موارد نقض حقوق بشر و سرکوب مخالفین در طی همه‌ی این ۳۰ سال توسط آن تشکیل نشود؟ در واقع هم نهادهای حقوقی که قصد پیگیری جنایات رژیم اسلامی و عوامل مستقیم آن را داشته باشند و هم شاکیان خصوصی، دو عامل مهم و کلیدی در تصمیم گیری هاشمی برای موضعگیری امروزش میباشند.

امروز موسوی، کروبی و خاتمی محبوب ملت هستند و نشان داده‌اند که به ارزشهای دموکراتیک و دگراندیشانه هم علاقمند و پایبند هستند. تجربه‌ی آنها از این ۳۰ سال و پا گرفتن یک استبداد سیاه دینی که هزاران برابر پلیدتر از استبداد سفید سلطنتی شده است هم آنها را برای پذیرش یک ساختار لیبرال و دموکرات آماده کرده است. نداشتن شاکی عمومی و خصوصی را هم که به آن اضفه کنید میبینید که این سه نفر در فردای ایران آزاد و دموکراتیک نه تنها زندگی فردی و شخصیشان تهدید نمیشود که حتا میتوانند به حیات سیاسی خود در آن سیستم هم ادامه دهند. اما هاشمی چطور؟! اواحتمال داشتن شاکی عمومی و خصوصی (هر دو) را برای خود میدهد! او ممکن است حتا زندگی فردی و شخصی‌اش هم دچار مشکل شود.

هاشمی در نماز جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸، از صندلی اش برخاست و آمد و در کنار مردم ایستاد و یک شبه محبوبیت یافت اما خودش بخوبی میداند در یک ساختار آزاد و قانونی یک فرد محبوب هم میتواند توسط نهادهای حقوقی و همچنین شاکیان خصوصی به دادگاه فراخوانده شود تا به دفاع از اتهامات خود بپردازد و چنانچه نتواند آنوقت محکوم میشود. اینها مشکلات هاشمی هستند، مشکلاتی که نمیگذارند او از قلمروی خاکستری بیرون آمده و پا به سفیدی بگذارد. او نهایت خواسته و آرزویش اینست که بتواند مقامی بنام ولایت فقیه را محدود، پاسخگو و نظارتی کند و یا در نهایت پست رهبری را از فرد به شورا تبدیل کرده و یک شورای رهبری تشکیل دهد تا همه‌ی ارکان مملکت در انحصار یک فرد قرار نداشته باشد. اولویتهایش در توسعه هم به ترتیب توسعه‌ی اقتصادی، فرهنگی و سپس سیاسی است. او با شخصیت پراگماتیستی که دارد در سیاست خارجی هم به سمت ارتباط با دیگر قدرتهای جهان میرود تا امنیت حکومت اسلامی را تضمین نماید. این نگاه و خواسته، نهایت خواست و آرمان اصلاح طلبان اسلامی ایران است.

کسی مثل علی خامنه‌ای و یا مجموعه‌ای چپاولگر بنام سپاه و سایر راهزنان سیاسی به دنبال تغییر نیستند. آنها میدانند تغییر برابر است با از دست رفتن منافع و سلطه‌ی آنها و سرنگونی هم برابر است با نابودی آنها. آنها باید برای بقای خود همین وضعیت موجود را حفظ و کنترل کنند. اما تغییر جویان و اصلاح طلبان هستند که به آینده و چگونگی وضعیت خود پس از تغییر فکر میکنند.

بنظر می آید اکنون دیگر وقتیست که جنبش مردمی و آزادیخواه ایران با پدیده‌ای بنام هاشمی واقع بینانه برخورد کند و این اختلاف دیدگاه کلیدی را ببیند و انتظاراتش از او را با همین واقعیت هماهنگ سازد. شاید تنها یک تضمین امنیتی همگانی و یک نوع عفو ملی بتواند موضع هاشمی را که اصلاح طلبی محافظه کار و اسلامیست و نه یک دیکتاتور، تغییر دهد. او باهوش، دوراندیش و سیاستمداری زبده است. او بهیچ وجه مایل نیست در سالهای پایانی زندگی‌اش به دادگاه رفته و در جایگاه متهم قرار بگیرد و محکوم به حکمی شود!... مهمترین دغدغه‌ی هاشمی در هر تصمیم و موضعی که میگیرد اینست که اگر جمهوری اسلامی سرنگون شود چه بر سر او خواهد آمد؟ او خودش بهتر از هر کس دیگری، هم به موارد احتمالی اتهامات و هم به آنچه برای دفاع از خود دارد آگاه است و بنظر میرسد که راهی جز جمهوری اسلامی و بقای آن برای خود نمیبیند. او هیچ حرکتی که به فروپاشی این نظام استبدادی دینی منجر شود و یا به آن کمک نماید نخواهد کرد. این حقیقتی غیر قابل انکار است.


۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

علی خامنه‌ای با پنجه‌های همین ملت به زیر کشیده میشود نه با جت های جنگی!

رژیم اشغالگر ایران میگوید عبدالمالک ریگی طی یکسری عملیات اطلاعاتی پیچیده و کاملن مستقل به دام افتاده. او در حال پرواز با هواپیمای شرکت قرقیزستان از آسمان ایران بوده که اسکورت و اخطار دو جت جنگنده ایران آن هواپیما را وادار به فرود میکند و سپس ریگی دستگیر میشود. سرویس اطلاعاتی پاکستان میگوید که ریگی را چند روز پیش از آن تحویل مقامات رژیم ایران داده‌ و سفیر پاکستان در ایران هم میگوید که دستگیری ریگی بدون کمک و پشتیبانی اطلاعاتی پاکستان ممکن نبوده. از طرفی این احتمال هم زیاد است که ریگی قربانی یک معامله در سطح منطقه شده باشد. معامله‌ای که میان قدرتهای منطقه و بر اساس منافع آنها میباشد.

اما در اینسو علی خامنه‌ای که به تکان دادن انگشتهایش برای ملت ایران خیلی علاقمند است و خود را جانشین و نماینده‌ی خدا بر زمین هم میداند و چون رهبر پیشین این رژیم از خونریزی هم لذت میبرد مدام با این ملت حجت تمام میکند و حالا هم با کرنش مجدد مجلس بی جربزگان رژیم، باز برای ملت و معترضین و رهبران آنها خط و نشان میکشد. بیشتر از دو روز از پخش تنها گوشه‌ای از جنایات عمال و مزدورانش در کوی دانشگاه نگذشته که باز با وقاحت تمام دهانش را به تهدید و دروغ و فریب باز میکند.علی خامنه‌ای اما خیلی غافل است. مشتهای این ملت برای سرنگونی او گره شده، پنجه‌های این ملت برای گلوی او گشوده شده. این ملت ۲۵ خرداد، ۳۰ خرداد، ۷تیر، ۱۸ تیر و باقی روزها را از یاد نبرده و نخواهد برد. این ملت همه آن شهیدانی که به فرمان او و با دستان پلید حرامزادگانش در خاک و خون غلتیدند را بیاد دارد. او پیش از آنکه فرصت گریز بیابد در میان همین مشتها و پنجه‌ها اسیر خواهد شد. هیچ جتی برای فرود هواپیمای او بلند نخواهد شد چرا که آنروز او بر روی این خاک و در زیر پای مادران و پدران داغدار این سرزمین در حال لگدمال شدن است. شاید سردارانش بپرند اما او نه، هرگز! هیچ معامله‌ای هم در سطح منطقه او را نجات نخواهد داد. ملت ایران به این جرثومه‌ی فساد و پلیدی و بدزادگی فرصتی برای معامله و زندگی در گوشه‌ای دیگر از دنیا نخواهند داد. او همینجا و در دادگاهی مردمی، ایرانی ، انسانی، آزاد و مستقل محاکمه شده و به مجازات اعمال پلید خود خواهد رسید. فقط یک چیز میتواند او را از آنروز نجات دهد: مرگ طبیعی. میتواند همه شب به در گاه خدا دعا کند که پیش از رسیدن آنروز، آن صبح سپید ایرانیان، مرگ و مرضی سراغش آید تا فقط طعم دادگاه ایزدی را بچشد. دادگاهی که هیچکس را از آن گریزی نیست چه رسد به راهزن و آدمکش وقیح و بی آبرویی که خود را جانشین خدا میداند.


بچه‌های کوی! چه کشیدید شما؟

شامگاه تا سحرگاه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸، کوی دانشگاه پس از ده سال یکبار دیگر زیر سُم فداییان و مزدوران و مزدبگیران علی خامنه‌ای به خاک و خون کشیده شد. هفت کشته، دهها زخمی و اسیرانی که نه تعداد و نه سرنوشتشان کاملن مشخص نیست، زخم و درد و اندوهِ عمیق مانده از آن شب هستند.

برای همه آنها....


در خواب نا آرامم قطره‌ی خونی چکید

در جان بیقرارم دلشوره‌ای گنگ دوید

ز راه دور و نزدیک زوزه‌ی گرگ میرسید

گرگی که در بیخوابی، تن خوبان میدرید


برادرم، هموطن ... ای همقطار، هم قسم

آنشب دور از تو بودم

دور از دست و نگاهت

دور از آن تن پاکت

دور از اسارت تو

دور از سیاهچالی که، زان پس شد خوابگاه تو

اما همه این روزها،

یاد تو هست در سینه

جانی که سخت غمگینه

دلی شده پر کینه

خشم خروشان من،

در راه ِ گرگ، کمینه ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنچه از شامگاه تا سحرگاه ۲۵ خرداد در کوی دانشگاه رخ داد بسیار فجیع تر از تصاویر ویدیوی تازه پخش شده است. اهالی خیابان امیرآباد خوب اینرا میدانند. پخش این فیلم تکان دهنده جدای از وجه افشا کننده آن و بر ملا کردن دروغبافیهای سران رژیم اشغالگر اسلامی، نکات مهم دیگری را هم با خود دارد. نخست اینکه آدم فروشی به حلقه‌ی نخست سرکوبگران رسیده و هر گروه برای پاک کردن دستهای خونی خود، اسناد ذخیره کرده‌ی خود را رو میکند تا زیر پای دیگری را خالی کند. بی هیچ تردیدی یکی از اهداف پخش این فیلم اینست که سپاه و بسیج و لباس شخصیها را از ماجرای خونین کوی دانشگاه مبرا کند. نسخه‌ی اصلی این ویدیو هم که روی اینترنت آمده نشان میدهد که فیلم بریده و دستچین شده. لباس شخصیها در این ویدیو طرفدار حقوق "متهم" معرفی میشوند!! ("نزن، متهم را نزن" از زبان لباس شخصیها!) از طرفی این احتمال بسیار زیاد است که گفتاری بر روی تصاویر این ویدیو اضافه شده باشد. اینکار بسیار ساده است. بخصوص آنجا که اسم رجب زاده (فرمانده اسبق و تازه تعویض شده‌ی پلیس تهران) می‌آید. بعضی گفتارهای افراد نزدیک به دوربین هم خیلی تصنعی است و کاملن واضح است که برای استفاده نمایشی در آینده بوده ("ما برای گفتگو آمده‌ایم!). اکنون آیا میتوانیم منتظر باشیم تا ویدیویی هم از صحنه‌های جنایات وحشیانه و حذف نشده‌ی لباس شخصیها بزودی منتشر شود؟ همانها که با زنجیر و قمه و چاقو و چماق وارد تک تک خوابگاهها شدند و به جان جوانان وطن افتادند. یا شاید هم یک معامله‌ی درون گروهی باشد تا یکی را قربانی کنند و او هم همان پشت پرده قیمت فداکاری و قربانی شدنش را با یک بیزنس و ضمانت امنیتی کلان بگیرد.

وعجیب ترین نکته اینکه آیا در میان بینندگان این ویدیو کسی میتواند بفهمد این گردان یا گروهان یا دسته یا لشگر یا گله یا هر اسمی که دارد، فرمانده‌اش کیست؟ اصلن اینها صاحب دارند؟ هر کس هر کاری میخواهد میکند. هر کس هر چه دوست دارد میگوید. آیا نشانی از یک گروه نظامی شامل دیسیپلین، فرماندهی و سلسلسه مراتب در آن میبینید؟ آنچه از هرج و مرج و آشفتگی و بی صاحبی در این گروه نظامی و شبه نظامی دیده میشود تنها مشتی است نمونه‌ی خروار از آنچه در این سرزمین اشغالی میگذرد. براستی بچه‌های کوی آنشب چه کشیدند با این قوم گرسنه و وحشی؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نسخه کاملتر این ویدیو را بدون گفتار متن بی بی سی و بدون حذف از اینجا ببینید.


۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

سکولاریسم سیاسی دینی سروشی !!!

دکتر سروش طی هفته‌ی گذشته دو گفتگو یکی با "سایت روز" و دیگری با "روزنامه دی تسایت" آلمان انجام داده و به اظهار نظردر مورد شرایط روز ایران و آینده سیاسی حکومت و همچنین جنبش سبز پرداخته. این دو گفتگو و گفتگوها و سخنان پیشین ایشان در همین چند ماه اخیر حاکی از تناقضاتی حیاتی در حوزه مفاهیم و اندیشه‌های ایشان میباشد.

دکتر سروش در گفتگوی خود با سایت روز در ۲۷ بهمن ماه، ابتدا به تعریف سکولاریسم سیاسی و فلسفی پرداخته و سپس ادامه میدهند که: "به نظر من سکولاریسم سیاسی یک امر بسیار پسندیده است اما سکولاریسم فلسفی نه، چون با دیانت قابل جمع نیست" و سپس در مورد نسبت حکومت مورد نظر ایشان با دین در آینده، آن را در چند مورد خلاصه میکنند که شامل آزادی دینداران، مسئولیت دینی دینداران، تکلیف دینداران برای برپایی قوه قضاییه مستقل، تکلیف دینداران برای گسترش عدالت در سراسر جامعه و برابر دانستن خود با دیگران میباشد و سپس مدل دموکراسی دینی را پیشنهاد داده و میگویند: "دموکراسی دینی هیچ تفاوتی با دموکراسی ندارد و تنها چون مسئولیتش بر عهده‌ی دینداران است میتواند نامش دموکراسی دینی باشد. در یک دموکراسی دینی حداکثر سعی میشود قوانینی که با قوانین قطعی دینی منافات دارند به تصویب نرسند ... کافی است ما قوانینی بنویسیم که با قطعیات و ضروریات اسلامی منافات نداشته باشد..." و در پایان هم در مورد اینکه اگر امکان برگزاری یک رفراندوم در ایران باشد چگونه رفراندومی را تنظیم میکنند، پیشنهاد میدهند که باید جایگاه و اختیارات ولی فقیه را مورد سئوال قرار داد و بعد خودشان اضافه میکنند که: "تئوری ولایت فقیه، عین استبداد دینی است. با این تئوری اصولن نمی توان نظم دموکراتیک به وجود آورد". ایشان همچنین در گفتگو با نشریه دی تسایت آلمان در نخستین روزهای اسفند ماه، میگویند که: "خواسته‌های ما در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی قابل تحقق است" و سپس تاسیس نظامی مبتنی بر دموکراسی و حقوق بشر را وظیفه‌ی جنبش سبز میدانند و میگویند که: "این نظام دموکراتیک میتواند مبتنی بر دین باشد و به نام اسلام از حقوق شهروندان دفاع کند"!

اینکه ایشان در صحبتهایشان گرچه از حقوق بشر و دموکراسی گفته‌اند اما در همان ابتدای کار در مورد سکولاریزم فلسفی موضعشان را روشن کرده و میگویند که پسندیده و قابل جمع شدن با دین نیست، اینکه در عمل دینداران را خودیهای جامعه فرض کرده و به آنها مسئولیتهای خطیر برپایی قوه مستقل قضایی، گسترش عدالت اجتماعی و از همه مهمتر مسئولیت برقراری دموکراسی در جامعه آنهم از نوع دینی‌اش را سپرده‌اند، اینکه فرموده‌اند باید به کجای ولایت فقیه کار داشته باشیم و حتمن پس نباید به اصلش کار داشته باشیم، اینکه سپس خود اقرار مینمایند و تئوری ولایت فقیه را عین استبداد و بر خلاف دموکراسی میدانند و ...... نه! به هیچکدام اینها کار ندارم چرا که علیرغم احترام و ارادتی که برای دکتر سروش و اندیشه‌ی ایشان قایلم اما هیچگونه التزام قلبی و عملی نه نسبت به ایشان دارم و نه نسبت به هیچکس دیگری که فردا روزی بخواهم پیرو ایشان باشم. نسلی که پس از انقلاب سیاه ایران رشد کرده بیش از همه میکوشد تا آزاده و خردمند و فرزند زمانه و روزگار خود باشد. اما پس چرا این یادداشت را نوشتم؟ از نگرانی و از باب ادای سهم کوچک خودم. سهمی برای روشنگری و برای رهایی و دوری از تناقضات ویرانگر. دکتر سروش در حالی خواسته‌های خودشان را بنام خواسته‌های جنبش سبزدر چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی قابل تحقق میدانند که اصل دوازدهم همان قانون میگوید: "دین رسمی ایران، اسلام و مذهب جعفری اثنی عشری است و این اصل الی الابد غیر قابل تغییر است" !... یعنی قانون، این دین را برتر و گسترده از سایر ادیان میداند و هیچ حقی حتا برای تغییر گرایش رسمی دینی جامعه در آینده هم قایل نیست. آیا با همین قانون باید به دموکراسی و حقوق بشر رسید؟!

اما از آن مهمتر باید با کمال تاسف نکته ای را به جناب دکتر سروش یاد آوری نمایم. (باید روزگاری ما درس پس میدادیم نه اینکه یاد آوری کنیم)!... سکولاریسم سیاسی که ایشان آنرا پسندیده دانسته‌اند امریست مربوط به عالم سیاست، پس مربوط است به حوزه‌ی عمومی و همگانی. این فلسفه میگوید دین از سیاست جدا. یعنی دین در حوزه‌ی فردی و سیاست یا همان حوزه‌ی همگانی بر اساس قوانین و عرف بشری. و اما دموکراسی ... دموکراسی در فلسفه‌ی سیاسی و اجتماعی معنا میابد یعنی در حوزه‌ی همگانی و گرنه در خلوت یک فرد با خودش که دموکراسی معنا ندارد. حالا وقتی ایشان دین که عرصه‌ی تکلیف و تعبد است را وارد حوزه‌ی همگانی میکنند و میگویند دموکراسی دینی یعنی حرف نخست خود (سکولاریسم سیاسی) را نقض کرده اند. یعنی قضاوت شخصی خود که پسندیده نبودن سکولاریسم فلسفی است را در عمل و در سیاست هم نافذ کرده‌اند. یعنی امر تکلیف و تعبد اعتقادی که امری شخصیست را ناظر بر وضع و اجرای قوانین جامعه کرده‌اند. اصلن اگر چیزی بنام دین ناظر بر قوانینی شود که آخرش بشود ملغمه ای بنام دموکراسی دینی این دیگر کجایش سکولاریسم سیاسی است؟ ... دموکراسی دینی و سکولاریسم سیاسی؟!! اصلن این واژگان در فلسفه‌ی معنا هرگز با هم جمع نخواهند شد. حالا چرا ایشان اینکار را کرده‌اند؟ یا توجه و وسواس خود را نسبت به یکی از اصول بدیهی و نخستین فلسفه که رعایت فلسفه‌ی معانی و سازگاری آنها با هم و دوری از تناقض سازیست را از دست داده‌اند یا چون متفکر و فیلسوفی نامدار میباشند خود را مجاز به این بازی مغلوط دانسته‌اند و یا چون دینداری مسلمان و روشنفکر هستند گفته‌اند این مدل برای من و همفکرانم بهتر است! خوبست نامش را هم بگذارند "سکولاریسم سیاسی دینی سروشی"! چرا که به اندازه‌ی همین عبارت، آشفته و متناقض و نامفهوم و بی ارتباط و بی دلالت است!

آقای سروش فکر نمیکنند سلطه همین تناقضات بر جریان فکری انقلاب سیاه ۵۷ و بیتفاوتی جامعه و مردمانش بخشی از دلایل بلایایی است که امروز جامعه را در برگرفته؟ فکر نمیکنند همین تناقضات و جمع اضداد در موجی بنام انقلاب فرهنگی که خوب آن را و امضاکنندگانش را میشناسند چه بر سر اساتید و دانشجویان و دانشگاهها آورد؟!... در حالیکه خود ایشان امروز به آثار زیانبار آن موج واقف و معترفند.

آقای سروش! امروز مرزهای معانی از آنروزها خیلی شفاف تر است. امروز ذهنها از آنروزها گشوده‌تر و روشنتر است. فکر نمیکنید این تناقضات به خواست ملت و مسیر و زمان تحقق آن لطمه میزند؟

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

شبی برای ستاره‌های آسمان جنبش سبز / (پیش درآمدی بر چهارشنبه سوری/ ۴/ پایانی)

در سه یادداشت پیش از این به مراسم شب چهارشنبه سوری و نگاه و موضع رژیم از یک سو و مردم از سوی دیگر به مراسم امسال و همچنین ریشه‌های تاریخی و باستانی این جشن کهن ایرانیان پرداختم. بویژه قصدم از پرداختن به ریشه‌های کهن این جشن این بود که آن ریشه ها، رشته هایی برای امروز به دستمان میدهند که هم مراسمی مناسب با روزگار و شرایط امروز ایران برگزار کرد، هم بدور از خشونتی خواهد بود که اسباب سو استفاده حکومت شود و هم میتواند فریاد رسای ملت ایران شود و در صورت هماهنگی در اجرا و گستردگی آن بازتاب جهانی ویژه‌ای هم پیدا خواهد نمود.

همانطور که در یادداشت پیشین شرح آن رفت ریشه‌ی جشن سوری یا چهارشنبه سوری به شادمانی بازگشت و بزرگداشت روان درگذشتگان یا "فروهران" به زمین و شهر و کاشانه‌ی خود میباشد. آنها باز میگردند تا هم از کامیابی و درستکاری و روشنی دنیای ما اطمینان یابند و هم ما را به ایستادگی و نبرد در برابر تاریکیها سفارش کنند. اکنون بیندیشیم که آیا شهدای جنبش سبز ایران از ما چنینی درخواستی ندارند؟ آیا ما در برابر آنها وظیفه‌ای نداریم؟ آیا آنها رفتند که برای همیشه بروند یا اینکه بما و این دنیا که دنیای آنها هم بود سر میزنند؟

اینرا هم میدانیم که هر حرکت، کنش و رویدادی برای تاثیرگذاری باید دارای جنبه‌های گوناگون دیداری، شنیداری، عاطفی و عقلانی باشد. درست مانند یک اثر هنری. حتا تاثیرگذارترین پیکره‌های خاموش دنیا هم در خود صدایی نهفته دارند. در واقع سکوت خاص ترین نت قابل شنیدن است که میان صداها جلوه‌ای دیگر میابد.

بحث را به درازا نمیکشانم و کوتاه میگویم. آنچه در زیر می‌آید را تجسم کنید:

" شب چهارشنبه سوری است. مردمان ایران در شهرهای گوناگون به خیابانها و محلات آمده اند و آتش‌های سنتی و باستانی این شب را برپا کرده‌اند. در دست مردان و زنان و کودکانی که بر گرد آتشها ایستاده‌اند عکسهای شهیدان جنبش سبز است. بر دستها نوارهای سبزی بسته شده است. مردم بر گرد آتشها در سکوت ایستاده یا میچرخند. گروهی از زنان و مردان در سنین مختلف بسته‌های آجیل مشکل گشای مخصوص این شب را که با نوارهای سبز پیچیده شده در میان دیگران پخش میکنند. در گوشه‌ی هر سینی عکسی از یک شهید سبز در کنار شمعی روشن دیده میشود ".

آیا فریادی بالاتر و بلندتر از این عکسهای خاموش هست؟ از این چشمهای خیره و لبهای فرو بسته در قاب؟ آیا نمادی گویاتر از این برای صلح جویی و مقاومت جنبش ایرانیان هست؟ اما زندگان فریادهایشان را چه کنند؟ آه پدران و مادران و همسران چه میشود؟ بغض خواهران و برادران و رفیقان؟ ...

" سرود "ای ایران" از سینه ها و حنجره های مردمان بیرون میریزد: ای ایران/ ای مرز پرگهر/ ای نامت سرچشمه‌ی هنر/ دور از تو اندیشه‌ی بدان/ پاینده مانی تو جاودان/ ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم/ جان من فدای خاک پاک میهنم ... "

آری میشود این شب چنین باشد. بدور از هرگونه ترقه و انفجاری. همانطور که از پیش بوده. با شعله‌ها و شمعهای روشن به پیشباز "فروهران" سبز برویم . آنچه از ما دیده میشود همین شعله‌ها و شمعها و چهره‌‌های سبز ِ قاب شده در دستانمان باشد. البته شاید که مظهر پلیدی و تیرگی و تاریکی، مظهر اهریمن هم در شعله‌های این شب به آتش سوزان بسوزد. هیچ بعید نیست...!

آنچه از ما شنیده میشود سرود سبز "ای ایران" باشد . میشود قرارمان در تمام میدانها و خیابانهای اصلی شهرها باشد. میشود از آنجا به خیابانها و کوچه های فرعی و محلات برویم. میشود از آنجا به پشت بامها برویم. میشود از خانه‌ها با خودرو بیرون بیاییم ... اما همه جا عکس شهدای سبز با ماست و سرود ای ایران از حنجره ها و دستگاههای پخش موسیقی خودروها شنیده میشود. تجسم کنید چنین شبی و بازتابش را. اینکه ایرانیان راستین چطور از گذشته تا به امروز بهم گره میخورند و روشنی می افروزند برای میزبانی درگذشتگانشان و برای شادمانی بازگشت شان و چطور شعله بر تیرگی میکشند و نور به لانه‌ی خفاش میپاشند. چنین حضوری نه قابل مصادره است و نه سرکوب، گرچه از اهریمن هیچ بعید نیست. اما مقاومت هم جزیی از نبرد با تاریکیست.

نابود باد تیرگی و پلیدی و تاریکی. زنده باد روشنی، زنده باد ایران و ایرانی.

________________________________________

اجرای "دریا دادور" از سرود "ای ایران" هم نوایی آسمانی دارد و هم بخاطر زن بودن خواننده‌ی آن بهیچ وجه قابل مصادره توسط رسانه‌های رژیم اشغالگر اسلامی نیست. مناسب است برای پخش از خودروها. اینجا ببینید و بشنوید.


۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

ریشه‌های کهن جشن سوری و رشته‌هایی برای امروز / (پیش درآمدی بر چهارشنبه سوری/ ۳)

پیرو دو یادداشت پیشین، در اینجا به فشرده‌ای از ریشه‌های کهن جشن سوری و آیین‌های مرتبط با آن که با شرایط و دغدغه‌های امروز مردمان ایران نزدیکتر است میپردازم. شاید که راهی بگشاید برای امروز و سبزهای ستبر و سربلند ایران.

جشنهای آتش

جشنهای آتش یک سری از جشنهای آریایی ــ اقوام هندو ایرانی و هندو اروپایی ــ میباشد که با افروختن آتش جهت سور و سرور و شادمانی آغاز و اعلام میشود. در ایران از جمله جشنهای آتش که باقی مانده، جشن "سده" و جشن "سوری" ( یا همان چهارشنبه سوری) در پایان سال میباشد و از جشنهای فراموش شده یکی جشن "آذرگان" در نهم آذرماه و دیگری جشن "شهریورگان" یا "آذر جشن" در چهارمین روز شهریور میباشد.

چرا آتش؟

روشنی و آتش و آفتاب همیشه مظهر زندگی و رویش و بالیدن بوده است، تجلی اهـــورا مــزدا بوده است. این عنصر نزد ایرانیان بسیار گرامی و محترم بود و آنرا مایه‌ی تجلی خداوندگار(اهـــورا مــزدا) میدانستند. ایرانیان آتش پرست نبودند و این سمپاشی مسلمانان برای نادیده گرفتن ایمان کهن و ریشه دار آنان بوجود پروردگار بود. برای ایرانیان کهن اهـــورا مــزدا بوسیله‌ی نور تجلی میابد. نور مایه‌ی زندگی و خورشید ابزار زندگی‌ست. ایرانیان از دورترین روزگاران چنین می اندیشیدند و هنگامی که میخواستند ستایش خداوندگار را انجام داده و نماز بگذارند، رو بسوی خورشید می ایستادند، جلوه‌ای از طبیعت نه چون قبله‌ی مسلمین دست ساخته‌ی بشر. هرگاه هم که شب هنگام بود و در جایی سربسته نماز میگذاردند و ستایش پروردگار را بجای می‌آوردند رو به آتش فروزان می ایستادند.

جشن‌های آتش در میان سایر ملل

میان ملل و اقوام گوناگون، جشنهای آتش با ویژگیهای همسانی برگزار می‌شده است. از موارد همسان اینکه آتش را بر پشته‌ها و بلندیها می افروختند و همچنین مجسمه‌ها و صورتکها و تمثالهایی از زیانکاران و دیوان و عناصر شریر و پلید را ساخته و در آتش می‌انداختند تا بدست آتش نابود و نیست شوند و بر گرد آتش به جشن و شادمانی و پایکوبی میپرداختند. آتش در تمام این جشنها نمادی برای راندن اهریمنان بوده یا اسبابی برای پالایش و پیرایش هستی بوسیله‌ی سوختن همه‌ی پلیدیها در آتش. تاریکی همواره نماد و زاده‌ی اهریمن بوده و روشنایی نماد و زاده و تجلی اهـــورا مــزدا یا اورمزد.

جشن سوری یا چهارشنبه سوری؟!

در تقویم و روزشماری ایرانیان هر سال به دوازده ماه بخش میشد و هر ماه به سی روز که هر روز برای خود نامی جداگانه داشت و پنج روز مانده تا ۳۶۵ روز را، "پنجه" مینامیدند. جشن سوری در یکی از این چند شب پایانی سال برگزار میشد. همچنین هر ماه شامل بر پنج، پنج روز میشد که هر کدام یک "پنجه" بود. یعنی هر ماه شش "پنجه" یا "گاهنبار" برابر با سی روز تمام. اما روزشماری کنونی که با ورود تازیان به ایران رایج شد، هر ماه را به چهار هفته و هر هفته را به هفت روز بخش کرد. در اینباره که پس از این تغییر در تقویم، چگونه جشن سوری به شب چهارشنبه‌ی آخر سال افتاد گمانها و دیدگاههای متفاوتی هست. یکی اینکه نخستین سالی که پس از ورود تازیان به ایران این جشن به شکلی گسترده بر پا بوده، مقارن با شب چهارشنبه بوده و چون در فرهنگ تازیان چهارشنبه نحس و نامبارک و بد یمن بوده، از آن تاریخ شب چهارشنبه‌ی آخر سال را به شادمانی میپرداختند و میکوشیدند تا نحوست آن شب را زایل کنند. اما استاد ذبیح بهروز نظری دیگر دارد. ایشان در تحقیقات خود به این نتیجه میرسند که "شب چهارشنبه سوری همچون بسیاری جشنهای دیگر ایرانی با ستاره شناسی پیوند دارد و آغاز همه حسابهای گاهشماری علمی‌ست. در چنین روزی در سال ۱۷۲۵ پیش از میلاد، اشو زرتشت پایدارترین حساب گاهشماری جهان را نموده و کبیسه را پدید آورده و تاریخهای کهن را درست کرده و به نظم در آورده". بنظر استاد بهروز، به یادبود شب پیرایش تاریخ و ایجاد گاهشماری نوین توسط "اشو زرتشت" در تاریخ ۱۷۲۵ پیش از میلاد، همه ساله مردم جشن بزرگی بر پا کرده و با افروختن آتش، شادمانی میکنند.

بهر حال سوای آن بخش از تاریخ که بر ما پوشیده است، تا اینجا روشن است که جشن سوری در یکی پنج روز پایانی سال موسوم به "پنجه" برگزار می‌شده است.

ریشه‌های جشن سوری/ چهارشنبه سوری

آیینها و جشنهای "فروردگان" و "پنجه" جدا از جشنهای نوروزی بوده‌اند. جشنهایی جداگانه که هر کدام مراسمی ویژه برای خود دارند ولی برای یک موضوع اصلی برگزار میگردند. بنیاد و پایه‌ی این جشنها بر گرامیداشت انسان و ریشه‌ی مینوی او یا "فـَرَوَهَر" میباشد.

جشن "فروردگان"، جشن فرود فرورهاست. بنابر استوره‌های ایرانی، ششمین مرحله‌ی آفرینش، آفریدن انسان بود. خداوند در آغاز جهانی مینوی (غیر مادی) یا فروهری آفرید که قالب و شکل مثالی همه‌ی نبات و جماد و جاندار در آن جهان سه هزار سال در سکون بودند. در جهان زیرین هم زمین بود که ماوای تاریکی و اهریمن بود. اهورا مزدا به فروشیان فرمود که هرگاه بخواهند میتوانند از قالب مینوی خود بدرآمده و به زمین رفته و با اهریمن و زشتی پیکار نمایند. فروهرها پذیرفتند و در ششمین گاهنبار هستی به خواست اهورا مزدا به زمین فرود آمدند و شکل مادی یافتند. این نزول و تشکل در پنج روز پایانی سال انجام یافت.

چنین است که مردمان قدیم ایران این روزها را بنام "فروهر" یا "فروردگان" جشن میگیرند زیرا که معتقدند فروهرهای درگذشتگان، هر سال به میان شهر و کاشانه ی خود باز میگردند تا از خوشی، شادمانی، راستی، درستی، پهلوانی، برکت، ثروت، شوکت، آزادگی و سربلندی بازماندگان خود اطمینان یافته و به پاس آن شادمانی نموده و به آنان بر ادامه‌ی پیکار با اهریمن و پلیدی و زشتی سفارش نمایند.

آیینهای جشن سوری/ چهارشنبه سوری

مردمان قدیم ایران برای این جشن خانه و کاشانه‌ی خود را پاکیزه و تمیز مینمودند، انواع خوراکیها، نوشیدنیها، آجیل و نقل و نبات و شیرینی و سبزه در خانه و بر بامها میگذاشتند تا باعث شادمانی فروهرها گردد. اما مهمترین بخش این مراسم افروختن آتش بود. در واقع در اغلب جشنها افروختن آتش مقدس از ارکان اصلی مراسم میبود. در شب نخست پنجه موسوم به پنجه‌ی کوچک (پنجه‌ی بزرگ شامل پنج روز نخست فروردین ماه میشد) با افروختن آتش بر بامها و در معابر جشن فروردگان را آغاز میکردند. علت اصلی افروختن این آتش همانطور که پیشتر گفته شد این بود که آتش تجلی اهورا مزدا و نشانه‌ی ستایش او بود و همچنین نماد گرمی، شادمانی، روشنی، پاکی و نگاهبان پیوند اقوام آریایی بود که در میان خانه‌هاشان روشن و فروزان میبود. آتش از بین برنده‌ی پلیدیها، زشتیها، ناپاکیها، بیماریها و گرفتاریها بود که همه از اهریمن ناشی میشد، همچنین نوری بود که فروهرها را بسوی شهر و کاشانه‌شان راهنمایی مینمود. مردمان بر گرد این آتشها نیایش میکردند، شادمانی مینمودند، ترانه خوانی میکردند و از آن خواستار روشنی و تندرستی و پاکی بودند و همچنین از بین بردن تیرگیها، پلیدیها، ناپاکیها و همه بدیها.

و اما در میان خوراکیها، آجیل لرک یا مشکل گشا از دیگر ملزومات مهم این جشن میبوده که امروزه با این نام سر از سفره‌های نذری مسلمانان در آورده و اینان این آجیل را سوا از آجیل شب چهارشنبه سوری میدانند! این آجیل در رسوم کهن وجهی تمثیلی دارد. هرکس مشکل و گرفتاری‌ای داشته باشد این آجیل هفت مغز را تهیه میکند و بعنوان نذر و فدیه در این شب میان دیگران تقسیم مینماید. بیشک در ابتدا این آجیل را برسفره‌ها و برای فروهرها میگذاردند تا اسباب خوشنودی آنها شود. این آجیل مشکل گشا همان آجیل لرک یا آجیل گاهنبارهاست که در مراسم آفرینگان‌ها، گاهنبارها، جشن خوانی، جشن نوزادی و ... به میهمانان داده میشده. این آجیل معمولن از هفت نوع میوه‌ی خشک تهیه میشده: پسته، بادام، سنجد، کشمش، گردو، برگه هلو و انجیر.

از دیگر آیینهای این جشن و این شب میتوان از فال‌گوش، کوزه شکنی و قاشق زنی نام برد که فرم و محتوای آن با کارکرد موثری که برای این چهارشنبه سوری ویژه انتظار داریم، کمی فاصله دارد.


در یادداشت و پست پیشین اشاره شد که باید برای این شب و حضور خیابانی مردم نمادها و نشانه‌های دیداری، شنیداری، عاطفی و برانگیزاننده برگزید و با دستهای پُر و دلهای قرص پا به این جشن گذاشت. باید به قالبی برای بیان خواستها و فریادی برای درخواست دادگری رسید. باید همانقدر که صلح جو میباید بود، اهل مقاومت هم باشیم. اشاره شد که برای یافتن این زمینه‌ها میشود به کاوشی در ریشه‌های این جشن و آیین کهن ایرانی هم رفت و از چشمه نوشید. میشود دست بسوی اندیشه‌های نیاکان راستین این سرزمین دراز کرد و از آنها یاری جست. اکنون آیا این ریشه‌ها و نشانه‌ها هیچ پیامی با خود ندارند؟ آیا رشته‌ای برای امروز بدست نمیدهند؟ آیا نمیشود با این ریشه‌ها و رشته‌ها سخن امروز را گفت؟ اینها پرسشهایی است که میکوشم در یادداشت پسین به آن بپردازم و با سبزهای پاک و دلیر میهنم در میان گذارم. تصور میکنم خوب باشد ایرانیان بیرون از کشور نیز هر یک در کشور محل زندگی خود و به زبان همانجا بکوشد تا مردمان آن گوشه‌ی دیگر دنیا را هر چند اندک با این آیین آشنا نماید. بویژه نقش آتش را در این شب برایشان رمزگشایی کند تا بدانند که آتش این شب، آتش خرابی و سوزانی و آشوب نیست، بدانند که این آتش برای روشنی و پاکی و دادگری و نمادی برای از بین بردن پلیدی و تباهی و سیاهیست.

به امید پایان این شب بلند. به امید صبح سپید ایرانی ...

_________________________________

این نوشته برگرفته از آثار و پژوهشهای اساتید ارجمند زیر میباشد:

استاد پور داوود، استاد ذبیح بهروز، دکتر ذبیح الله صفا، استاد هاشم رضی، دکتر بهرام فره‌وشی و حسن تقی زاده.


۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

چهارشنبه سوری آرام یا چهارشنبه سوری خاموش؟! / (پیش درآمدی بر چهارشنبه سوری/ ۲)

اجماع و توافق سبزها در فضای اینترنت برای برگزاری "آرام" مراسم چهارشنبه سوری در حال شکل گرفتن و قطعی شدن است. اما هنوز چگونگی این برگزاری "آرام" به روشنی مشخص نیست. اگر این وضعیت نامشخص بزودی تغییر نکند و تصمیم روشنی گرفته نشود و یا تصمیمی که گرفته میشود کار‌آمد و موثر نباشد، این چهارشنبه سوری میتواند بجای یک شب "آرام" و سبز و موثر تبدیل به شبی "خاموش" و مایوس کننده شود که مطلوب و دلخواه رژیم است. در یادداشت و پست پیشین هم اشاره کردم که مهمترین هدف و تاکتیک رژیم و ایادی‌اش به سردرگمی و بلاتکلیفی و انفعال کشاندن جنبش است. یعنی وضعیتی که جنبش با بی تصمیمی، پراکندگی و احتمالن انتخاب راههای اشتباه، خودش به خودش ضربه بزند. چنین ضربه‌هایی میتوانند یک اثر منفی مضاعف هم داشته باشند که آن یاس و نومیدی جنبش از ادامه مسیر و حرکت است. این بدترین ضربه‌ایست که هر جنبشی میتواند دریافت کند، ضربه‌ای از درون.

جنبش سبز میتواند با تحلیل کامیابیها و ناکامیهای خود در طی ۸ ماه گذشته به تجربه‌ی خود تکیه کند و بهترین راه را برگزیند. هر بار حضور جنبش سبز، حماسه‌ای زنده و خیره کننده از اراده و خواست ملی ملتی دربند و ساکنان سرزمینی اشغال شده بوده است. هر حماسه و حضوری باید دارای جنبه‌های دیداری، شنیداری، عاطفی، برانگیزاننده و دارای قابلیتهایی برای تلنگر زدن بر دلهای خواب و عقل‌های بیدار و جانهای شیفته باشد. باید نماد صلح جویی و مقاومت را در کنار هم داشته باشد. جنبش سبز بطور حتم میتواند با مرور و ارزیابی روزهایی که تا به امروز گذرانده، قالب و فرمی مناسب را بیابد که شامل بر این نمادها و نشانه‌های مختلف و تاثیر گذار برای بیان خواسته‌های خود باشد. نیروهای پخته و جوان، آفریننده و سرشار از انرژی جنبش چنانکه بتوانند (که بطور حتم میتوانند) قالب و فرم حضور خود را تعریف و بر آن به همبستگی برسند، نه تنها ابتکار عمل و میدان را در اختیار خواهند داشت، که هر قدرت سرکوبگری هم منکوب آنها خواهد شد.

هوشیاری، تیزبینی و سرعت و دقت در تصمیم گیری باید مانع از آن شود که فرصت این جشن کهن ایرانیان از دست برود و این شبی که شب آتش و روشنیست تبدیل به شبی خاموش و خفته شود. باید برای این شب و حضور خیابانی مردم نمادها و نشانه‌های دیداری، شنیداری، عاطفی و برانگیزاننده برگزید و با دستهای پُر و دلهای قرص پا به این جشن گذاشت. باید به قالبی برای بیان خواستها و فریادی برای درخواست دادگری رسید. باید به جنبه‌ها و موقعیتها و شرایط گوناگون توجه داشت و برای هر کدام طرحی ریخت. باید همانقدر که صلح جو میباید بود، اهل مقاومت هم باشیم.

برای یافتن این زمینه‌ها میشود به کاوشی در ریشه های این جشن و آیین کهن ایرانی هم رفت و از چشمه نوشید. میشود دست بسوی اندیشه‌های نیاکان راستین این سرزمین دراز کرد و از آنها یاری جست. میشود با رفتن به پای این چشمه‌ی جوشان که از ژرفای تاریخ تا کنون جاری مانده، جامی روشن و گوارا برگرفت و جشنی آرام، تاثیرگذار، گویا و کوبنده برگزار کرد. در پست و یادداشت پسین به ریشه‌های این جشن و آیین کهن ایرانی و امکان الهام گیری از آن میپردازم.